هنگامی که اندوه من به دنیا امد

هنگامی که اندوه من به دنیا امد از او پرستاری کردم و
با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم
اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند و
زیبا شد و سرشار از شادی های شگرف
من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیم و جهان گرداگردمان را
هم دوست می داشتیم زیرا که اندوه دل مهربانی داشت
و دل من از اندوه مهربان شده بود هرگاه من واندوهم با هم سخن
می گفتیم روزهامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از رویا بودند
زیرا که اندوه زبان گویایی داشت و زبان من هم از اندوه گویا شده بود
هرگاه من و اندوهم با هم آواز می خواندیم
همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش می دادند
زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و اهنگ هامان پر از یادهای
شگفت هرگاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم مردمان مارا با
چشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با
هم نجوامی کردند بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند
زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سرافراز بودم
ولی اندوه من مرد چنان که همه چیزهایی زنده می میرند و
من تنها مانده ام که باخود سخن بگویم و با خود بیندیشم
اکنون هرگاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند
هرگاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند .
هرگاه هم در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند.
فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دلسوزی می گویندببینید
این خفته همان کسی ست که اندوهش مرده است
جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 18:58  توسط مرتضی.::(/\)::.
|

نازنین معشوق من نیست جز تو لیلی و لیلا به من
کسیتی تو آخر این دل را چه کارت هست تو
بازی زیبای تو با این دل پروانه را شمع هم نتوان که کرد
این منه آشفته را گه خندان می کنی و گه گریان می کنی
در شگفتم من از آن که چرا هر دو شیرینه شیرین می کنی
در عذابم من از دوری تو لیک در دوریت هم عاشقم میکنی
کس ندارم من در این دنیا جز تو که افسون و افسانم می کنی
با تو شاعر می شوم گاه عارف می شوم گاه مجنون و گاه لیلی می شوم
می زنی سازو و به جان می رقصم
رقص مجنونیم را به جان ساز و با دل دف می زنی
مرغ دل در آسمانت پرواز دادم تیر عشقت را به باله پروازم نشاندی
این منم ساکن دریای عشقت آسمانم را به دریای دلت می کشانی
چشم در آسمان و قعر دریا از تو می گیرد زلال و اشک را
دوریت قلبم به درد می آورد درد دوری هم صفایی دارد عجب
کیستی تو کیستی تو هر که هستی این منم شیدای تو
آخر ای کاش می شدی در دام و بر بام دلم.....
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 18:3  توسط مرتضی.::(/\)::.
|
بپذيريم که سرنوشت تابع انديشه هاي ماست
و
باور کنيم که خدا عاشق ماست
و
هيچ عاشقي معشوق خود را رنج نميدهد
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 12:57  توسط مرتضی.::(/\)::.
|
آدمک مرگ همین جاست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
دسته خسته ای که تورا عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
فکر کن درد چه ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست بخند
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 0:53  توسط مرتضی.::(/\)::.
|

خاک را با خون دل گل ساختم ....
خون دل خوردم ز گل دل ساختم ....
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 18:38  توسط مرتضی.::(/\)::.
|
زندگی مثل بازی گل یا پوچه !
با تو گله !
بی تو پوچه !
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 18:23  توسط مرتضی.::(/\)::.
|
به چشمانه مهربانه تو می نویسم حکایت بی نهایت عشق را
تا بدانی که محبت و عشق را در چشمان تو آموختم و با تو آغاز کردم
به پاکی چشمانم قسم که تا ابد...
.....دوستت دارم !
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 11:1  توسط مرتضی.::(/\)::.
|

گرمم از حرارت وجود تو، مي خواهم به درگاهت سجده کنم،
عاشقانه مي پرستمت و صادقانه به گناهانم اعتراف مي کنم
و به لطف و بخشش تواميدوارم.
الهي به اميد تو تنهاي تنها ...
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 14:0  توسط مرتضی.::(/\)::.
|

خنده بر لب مي زنم تا کس نداند راز من ورنه اين دنيا که ما ديديم خنديدن نداشت
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 15:45  توسط مرتضی.::(/\)::.
|

یالطیف
در آنجا ، بر فراز قلهء کوه
دو پایم خسته از رنج دویدن
بخود گفتم : که در این اوج دیگر
صدایم را خدا خواهد شنیدن؟
به سوی ابرهای تیره پَر زد
نگاه روشن امیدوارم
ز دل فریاد کردم :
کای خداوند
من او را دوست دارم
دوست دارم .......
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 17:26  توسط مرتضی.::(/\)::.
|

شیشه دل راشکستن احتیاجش سنگ نیست ....
این دل با نگاهی سرد پرپر می شود... !!!
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 19:15  توسط مرتضی.::(/\)::.
|

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد...
وسعت تنهائيم را حس نکرد...
در ميان خنده هاي تلخ من...
گريه پنهانيم را حس نکرد...
در هجوم لحظه هاي بي کسي...
درد بي کس ماندنم را حس نکرد...
آن که با آغاز من مانوس بود...
لحظه پايانيم را حس نکرد
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 16:32  توسط مرتضی.::(/\)::.
|
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 16:23  توسط مرتضی.::(/\)::.
|
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 15:35  توسط مرتضی.::(/\)::.
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 16:35  توسط مرتضی.::(/\)::.
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 1:14  توسط مرتضی.::(/\)::.
|

وقتی باد می وزه شن ها جا به جا می شن
اما کویر همچنان کویر باقی می ماند و
این است افسانه ی جاودان عشق است
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 20:44  توسط مرتضی.::(/\)::.
|
در دلم چیزی هست 
مثل یک بیشه نور 
مثل خواب دم صبح 
و 
چنان بی تابم 
که دلم می خواهد 
بدوم تا ته دشت 
بروم تا سر کوه 
دورها آوایی است 
که مرا می خواند 
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 20:39  توسط مرتضی.::(/\)::.
|
|
تو+ عشق = زندگی
زندگی+ تو = آرامش
من- تو = دیوونگی
عشق+ دیوونگی = تو
زندگی- تو = مرگ
|

|
+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 0:0  توسط مرتضی.::(/\)::.
|

هرروزدلم درغم توزارتر است
وز من دل بي رحم توبيزار تر است
بگذاشتيم غم تو مگذاشت مرا
حقّا كه غمت از تو وفا دارتر است
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 13:47  توسط مرتضی.::(/\)::.
|