عکس و متون ناب عاشقانه

عکس های عاشقانه و زیبا و متون و اشعار ناب و عمیق عاشقانه

هنگامی که اندوه من به دنیا آمد

 

هنگامی که اندوه من به دنیا امد

 

 

هنگامی که اندوه من به دنیا امد از او پرستاری کردم و

 

 با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم


اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند و

 

 زیبا شد و سرشار از شادی های شگرف


من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیم و جهان گرداگردمان را

 

هم دوست می داشتیم زیرا که اندوه دل مهربانی داشت


و دل من از اندوه مهربان شده بود هرگاه من واندوهم با هم سخن

 

می گفتیم روزهامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از رویا بودند

 
زیرا که اندوه زبان گویایی داشت و زبان من هم از اندوه گویا شده بود

 

هرگاه من و اندوهم با هم آواز می خواندیم

 

همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش می دادند


زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و اهنگ هامان پر از یادهای

 

شگفت هرگاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم مردمان مارا با

 

چشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با

 

هم نجوامی کردند بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند

 

زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سرافراز بودم

ولی اندوه من مرد چنان که همه چیزهایی زنده می میرند و

 

من تنها مانده ام که باخود سخن بگویم و با خود بیندیشم

اکنون هرگاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند

 

هرگاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند .

هرگاه هم در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند.

 

فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دلسوزی می گویندببینید

 

این خفته همان کسی ست که اندوهش مرده است


جبران خلیل جبران

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن ۱۳۸۶ساعت 18:58  توسط مرتضی.::(/\)::.  | 

در وصف یار....

نازنین معشوق من نیست جز تو لیلی و لیلا به من


کسیتی تو آخر این دل را چه کارت هست تو

بازی زیبای تو با این دل پروانه را شمع هم نتوان که کرد

این منه آشفته را گه خندان می کنی و گه گریان می کنی

در شگفتم من از آن که چرا هر دو شیرینه شیرین می کنی

در عذابم من از دوری تو لیک در دوریت هم عاشقم میکنی

کس ندارم من در این دنیا جز تو که افسون و افسانم می کنی

با تو شاعر می شوم گاه عارف می شوم گاه مجنون و گاه لیلی می شوم

می زنی سازو و به جان می رقصم

رقص مجنونیم را به جان ساز و با دل دف می زنی

مرغ دل در آسمانت پرواز دادم تیر عشقت را به باله پروازم نشاندی

این منم ساکن دریای عشقت آسمانم را به دریای دلت می کشانی

چشم در آسمان و قعر دریا از تو می گیرد زلال و اشک را

دوریت قلبم به درد می آورد درد دوری هم صفایی دارد عجب

کیستی تو کیستی تو هر که هستی این منم شیدای تو

آخر ای کاش می شدی در دام و بر بام دلم.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۶ساعت 18:3  توسط مرتضی.::(/\)::.  | 

عاشق و معشوق ...

 

بپذيريم که سرنوشت تابع انديشه هاي ماست

 

و

باور کنيم که خدا عاشق ماست

 

و

هيچ عاشقي معشوق خود را رنج نميدهد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۶ساعت 12:57  توسط مرتضی.::(/\)::.  | 

آدمک... بخند...

 

آدمک مرگ همین جاست بخند

 

آن خدایی که بزرگش خواندی

 

به خدا مثل تو تنهاست بخند

 

دسته خسته ای که تورا عاشق کرد

 

شوخی کاغذی ماست بخند

 

فکر کن درد چه ارزشمند است

 

فکر کن گریه چه زیباست بخند

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان ۱۳۸۶ساعت 0:53  توسط مرتضی.::(/\)::.  | 

خون دل

خون و دل

 

خاک را با خون دل گل ساختم ....

 

خون دل خوردم ز گل دل ساختم ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان ۱۳۸۶ساعت 18:38  توسط مرتضی.::(/\)::.  | 

گل یا پوچ

 

زندگی مثل بازی گل یا پوچه !

 

با تو گله !

 

بی تو پوچه !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان ۱۳۸۶ساعت 18:23  توسط مرتضی.::(/\)::.  | 

عاشقانه

 

به چشمانه مهربانه تو می نویسم حکایت بی نهایت عشق را

 

تا بدانی که محبت و عشق را در چشمان تو آموختم و با تو آغاز کردم 

 

 به پاکی چشمانم قسم که تا ابد...

 

.....دوستت دارم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۸۶ساعت 11:1  توسط مرتضی.::(/\)::.  | 

دعا

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...

 

گرمم از حرارت وجود تو، مي خواهم به درگاهت سجده کنم،

 

عاشقانه مي پرستمت و صادقانه به گناهانم اعتراف مي کنم

 

و به لطف و بخشش تواميدوارم.

 

الهي به اميد تو تنهاي تنها ...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر ۱۳۸۶ساعت 14:0  توسط مرتضی.::(/\)::.  | 

خنده بر لب می زنم...

 

خنده بر لب مي زنم تا کس نداند راز من ورنه اين دنيا که ما ديديم خنديدن نداشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر ۱۳۸۶ساعت 15:45  توسط مرتضی.::(/\)::.  | 

در آنجا ، بر فراز قلهء کوه...

 

  یالطیف

 

 در آنجا ، بر فراز قلهء کوه
دو پایم خسته از رنج دویدن
بخود گفتم : که در این اوج دیگر
صدایم را خدا خواهد شنیدن؟
به سوی ابرهای تیره پَر زد
نگاه روشن امیدوارم
ز دل فریاد کردم
:
کای خداوند
من او را دوست دارم
دوست دارم .......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۸۶ساعت 17:26  توسط مرتضی.::(/\)::.  | 

شیشه دل...

 

شیشه دل راشکستن احتیاجش سنگ نیست ....

 

این دل با نگاهی سرد پرپر می شود... !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور ۱۳۸۶ساعت 19:15  توسط مرتضی.::(/\)::.  | 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد...

 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد...

 

 

وسعت تنهائيم را حس نکرد...

 

 

در ميان خنده هاي تلخ من...

 

 

گريه پنهانيم را حس نکرد...

 

 

در هجوم لحظه هاي بي کسي...

 

 

درد بي کس ماندنم را حس نکرد...

 

 

آن که با آغاز من مانوس بود...

 

 

لحظه پايانيم را حس نکرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور ۱۳۸۶ساعت 16:32  توسط مرتضی.::(/\)::.  | 

جرم من عشق بود و حکم آن صبر...!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور ۱۳۸۶ساعت 16:23  توسط مرتضی.::(/\)::.  | 

وقت رفتن....

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور ۱۳۸۶ساعت 15:35  توسط مرتضی.::(/\)::.  | 

کنم هر شب دعایی....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۸۶ساعت 16:35  توسط مرتضی.::(/\)::.  | 

بامزه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۸۶ساعت 1:14  توسط مرتضی.::(/\)::.  | 

افسانه عشق...

 

وقتی باد می وزه شن ها جا به جا می شن

 

اما کویر همچنان کویر باقی می ماند و

 

این است افسانه ی جاودان عشق است

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد ۱۳۸۶ساعت 20:44  توسط مرتضی.::(/\)::.  | 

در دلم چیزی هست ....

 

در دلم چیزی هست                              

 

مثل یک بیشه نور                      

 

مثل خواب دم صبح       

 

و         

 

چنان بی تابم        

 

که دلم می خواهد                     

 

بدوم تا ته دشت      

 

بروم تا سر کوه                                  

 

 دورها آوایی است            

 

که مرا می خواند                           

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد ۱۳۸۶ساعت 20:39  توسط مرتضی.::(/\)::.  | 

جمع و تفریق عاشقانه

 

تو+ عشق = زندگی

 

زندگی+ تو = آرامش

 

من- تو = دیوونگی

 

عشق+ دیوونگی = تو

 

زندگی- تو = مرگ

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد ۱۳۸۶ساعت 0:0  توسط مرتضی.::(/\)::.  | 

دل من و غم تو ...

هرروزدلم درغم توزارتر است

 

هرروزدلم درغم توزارتر است

 

وز من دل بي رحم توبيزار تر است

 

بگذاشتيم غم تو مگذاشت مرا

 

حقّا كه غمت از تو وفا دارتر است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد ۱۳۸۶ساعت 13:47  توسط مرتضی.::(/\)::.  | 

مطالب قدیمی‌تر